راجب من

این من،آذرماه 18 سال پیش من شد.ولی هنوز اون منیت رسمی ای که باید داشته باشه رو نداره.هیچوقت نوشتن راجب خودمو دوست نداشتم چون هیچوقت خودمو اونطوری که باید نشناختم،و خیلی کم پیش اومده که تو موقعیتای بحرانی زندگیم برگردم به خودم بگم:مهم اینه من دوست دارم...بقیه مهم نیستن!...و حقیقت امر اینه که هیچوقت راضی به ظاهر و باطنم نبودم حتی اگه همیشه تظاهر کنم عاشق خودمم و اون چیزایی که دارمو میپرستم.

بزرگترین چیزی که دارم خونوادمه...یه خانواده چهارنفره که عضو آخرشم و عضو قبل از من برادری بوده که در حقم اجحاف کرده و تمام پتانسیل هوشی خانواده رو به خودش منحصر کرده و چیزی برای من باقی نذاشته!با این ظلم بزرگی که بهم کرده بازم یادم نمیاد تو طول زندگیم کسی رو بیشتر از اون دوست داشته باشم!

از 10 سالگی یه جفت چشم دیگه بهم اضافه شد که هنوزم داره نمرشو ارتقا میده و از پیشرفت دست بردار نیست...برعکس من که  خیلی کم پیش میومد رو مواضعم بمونم و سعی کنم توش به ایی برسم و همه چی واسم کسل کننده میشه و مجبورم جای خودمو رو شاخه ای که وایسادم تغییر بدم،ولی خب فکر میکنم این من نیستم که از این شاخه به اون شاخه میپره...شاخه ای که من روش وایمیستم یه مقدار سسته!!
ورزش و خطاطی و سفالگری و نقاشی رو بخاطر تئاتر کنار گذاشتم و آخرشم مجبور شدم تئاترو بخاطر درسم کنار بذارم...غم انگیزترین جدایی زندگیم همین دل کندن از صحنه بوده و بس!فکر نمیکنم موقعیت دیگه ای پیش بیاد که اینقدر ناراحتم کنه!
هنوزم نقاشی میکشم...حالا نه اونقدر حرفه که ای خودمو راضی کنه...از علایقم کشیدن دخترای بدون چهره ایه که دارن باله میرقصن،چون از دیدن باله بی نهایت لذت میبرم و همیشه درگیر اینم که این لعنتیا چجوری به جاذبه ی زمین پوزخند میزنن و اینقدر رها تو هوا قدم میذارن!

تصور صمیمی ترین دوستم از من هر شی و جونوریه که دهنش یه مقدار بیشتر از حد ممکن بازه!و این بخاطر اینه که تو موقعیتای ساکن زندگیم سعی کردم تا ماکزیموم توانایی دهنم بازش کنم و اوپرا بخونم...حالا نه اونقدر حرفه ای!در حد اینکه خودم از لرزش اوجش لذت ببرم حتی اگه برای دیگران سرسام آور بشه!
وقتی بچه بودم دلم میخواست خواننده شم یا گوینده ی رادیو...فکر کنم تنها آرزوییه که هنوز دفنش نکردم.هنوزم بی اندازه مشتاق رسیدن به یه میکروفونم..ولی خب قوانین کشوری که توش زندگی میکنم ایجاب میکنه فقط به فکر همخوان بودن با یه خواننده ی سنتی باشم...که ناراحت کننده ست ولی به همونم راضیم!

اگه بمیرم تنها چیزی که در حال حاضر میتونم از خودم به ارث بذارم دو تا شیشه پوست آدامس خرسیه...شاید ساده به نظر بیاد ولی خب هرکدوم از اون آدامسارو تو یه موقعیت خاص خوردم یا دست کم موقعی جویدمش که حس خوبی داشتم... و چون نگه داشتن خود آدامسا یه مقدار دور از عادت بود تصمیم گرفتم پوستشونو جمع کنم.
از خوندن مولانا و اوحدی بی نهایت لذت میبرم..کتاب خوندنو بی نهایت دوست دارم...موزیکای قدیمی بی نهایت بهم حسای خوب میده...و دیدن فیلم بی نهایت سرگرمم میکنه...هرچند فیلمای عاشقانه برام منزجر کنندس و ترجیح میدم فیلمی رو ببینم که علاقه ی دو طرف تو قسمتای فرعی فیلم باشه نه رکن اصلیش!
تا این سن عاشق شخص خاصی نشدم و از شخص خاصیم متنفر نشدم...نهایتش این بوده که از کسی خوشم نیاد و تو ذهنم تنفر حد تعالی ای از دوس نداشتنه که هنوز هیچکسی تا این حد برام منزجرکننده نبوده.

کمی‌ از "من"ی که دوست داشتم باشم...

الباقی عظیمی که سرریز شده را

میان کائنات گم کرده ام/.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان